|
|
|
|
|
به نظر من تمامی جملات و کلماتی که در ذیل ذکر می کنم به نوعی به هم مرتبطند یا حداقل می توانم بگویم در ذهن من مرتبطند و من قصد دارم در این نوشته، قدری به ارتباط آنها بپردازم: *دعا * قضا و قدر *تقدیر و شانس *خدای قادر و مقدِّر *خدای متشخُص انسان وار و جدا از او *خدایی که در آسمانها و در حال حکمرانی بر هستی ست. *خدای برون از کل سیستم جهان(موجودی درکنار سایر موجودات ولی برتر و آفریننده همه موجودات) *خدای نامتشخص و نامحدود( خدایی که از رگ گردن به هرانسانی نزدیک تر است.) *خدای درون سیستمی(وجودی واحد که در قالب کل موجودات هستی متکثر و متعین گشته و هر یک از ذرات هستی بهره ای از او دارند و اوج این تبلور در موجود متعیُنی به نام انسان است با داشتن قوه اندیشندگی و تعقل که او را اشرف مخلوقات برون تراویده از این سیستم ساخته است) * اختیار و اراده و اجبار * وسع و توان و ظرفیت بشری * قوه و استعداد * فعل و عمل * عذاب و پاداش * خوشبختی و بد بختی * ناکامی و کامیابی * تلقین و مراقبه * سیر و سلوک عرفانی * مدیتیشن * یوگا * راز و قانون جذب .... ** چند سوال مهم درباره کلمات و جملات فوق و ارتباط میان آنها: ۱-آیا رسیدن به خواسته ها و اهداف و آرزوهاصرفا در گرو به کاربستن صحیح و کامل تمامی داشته ها و توانایی های بلفعل و بلقوه درونی خود است؟ودعا صرفا تاثیری درونی بر انسان دارد؟ ۲-یا اینکه آیا اراده ای بیرون از انسان به نام خدا با واسطه ای همانند دعا و نظایر آن دررسیدن آدمی به خواسته هایش موثر است؟به گونه ایکه گویا قسمتی از بار را انسان وبخش دیگری را خداوند متحمل می شود؟ (اراده ای در عرض اراده انسان؟) ۳-آیا خواست و اراده خداوند امری جدا و بیرون از اراده انسانی است؟که این خدا را باید با ضجه و گریه و مویه به کمک خویش فرا خواند و دل او را با انواع و اقسام دعا ها و عبادات و گریه ها و نذر و نیازها و قربانی ها به رحم و شفقت آورد تا بلکه نظری کند و خواسته انسان را بر آورده سازد؟ ۴-یا خیر برخی از این اعمال در بطن خود هدف دیگری دارند و صرفا موجب تاثیراتی درونی بر انسان می شوند که ما حصل آن تاثیرات روانی مثبتی است که انسان را در رسیدن به هدف یاری می رسانند؟همانگونه که اعمالی نظیر یوگا و مدیتیشن چنین تاثیرات مثبت روانی بر جای می گذارند. ۵- آیا می توان گفت موجودی بیرونی در رسیدن به هدف موثر نیست بلکه هر آنچه هست در درون خود آدمی است، حتی خداوند؟ ،ولی به اندازه وسع و ظرفیت هر شخصی در درجه اول و به اراده و همت و پشتکار او در درجه دوم؟ ۶-آیا کمک خداوند به انسان نظیر کمک دوستان و نزدیکانش است؟ ۷-یا کمکی ست که در حقیقت، خود انسان به خود می کند ولی با واسطه ای به نام خدا و دعا و نماز و مدیتیشن و نظایر آن؟ ۸-آیا اعتقاد به اینکه وجودی خارج از انسان به نام خدا ،قسمتی از بار او را همچون یک دوست مهربان و دلسوز بر دوش میکشد موجب نمی شود که آن شخص از بسیاری از توانایی ها و استعدادهای خدادادی خود استفاده نکرده و به جای عمل و اراده و پشتکار قوی ،با حالتی پر توقع ، طلب کارانه و کاسب کارانه دست روی دست بگذارد تا بلکه فرجی شود یا قرعه قسمت به نامش افتد؟ ** نظر و اندیشه ی من : ۱-توانایی هاو استعدادهای آدمیان یکسان نیستند و قطعا هر شخصی متناسب با این داشته های درونی قادر است به خواسته های خود برسد. ولی نکته آن است که: 2-وجود انسانها (حتی کم توان ترینشان)مملو از توانایی هایی است که بسیاری از آنها تا لحظه مرگشان ناشناخته می ماند و از قوه به فعل نمی رسد و بر اراده شخص جاری و ساری نمی شوند. ۳-با تکنیکها و روشهای خاصی می توان استعدادهای درونی خدادادی را در جهت رسیدن به اهداف و آرزوها به کار بست وبا اراده و پشتکار، ناکامی را بدل به کامیابی کرد. 4-استعدادها و توانایی های بشری از جمله قوه ی تعقل و تفکر و تدبیر که مغفولترین و مهمترین هم هست، نشانه حضور و ظهور خا لق هستی در درون انسانهاست که می تواند ایشان را در رسیدن به اهدافشان یاری دهد. اما نکته اساسی آن است که این خالق(و هم مخلوق) در درون آدمی است و اراده اش جدای از انسان نیست بلکه تحقق اراده و خواست او درگرو به کار بستن صحیح و کامل اراده درونی خویشتن است. ۵-اعمالی نظیر دعا، تاثیرات روانی و درونی بر جای می گذراند که موجب آن می شوند که خدای درون ما اراده اش در جهت بر آورده کردن خواسته ما قرار گیرد ولیکن متناسب با وسع و توان و ظرفیت ما .نه کم نه بیش. 6-پس نتیجه می گیریم خداوند به اندازه وسع و توان و ظرف آدمی به او عطا میکند نه بیش نه کم.ولی نه با اراده ای در کنار و جدای از اراده شخص انسان بلکه با فعلیت کامل و صحیح همان اراده درونی که به او عطا فرموده ولی البته با رعایت تکنیکها وترفند های خاصی. ۷-در ادیان و مذاهب و همچنین در علم روانشناسی روشها و تکنیکهایی که می تواند آدمیان رادر رسیدن به خواسته هایشان یاری کند مندرج است وبا نگاهی دقیقتر و عمیقتر بر آنها مشاهده می شود که تکیه همگی شان بر نقش اساسی اراده درونی انسان است نه چشم دوختن بر آسمان هفتم تا بلکه فرجی شود و همای اوج سعادتی بر شانه پرسعادتی نشیند. این بحث ادامه دارد.... . و درآخر کلامی از مولانا: آنها که طلب کار خدایید خدایید بیرون ز شما نیست شمایید شمایید چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید واندر طلب گم نشده بهر چرایید در خانه نشینید و مگردید بهر سوی زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
والسلام مهدی31 /2/88 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط مهدی باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
در مملکتی که ازتقدس و مقدسان چیزی جز رویه و ظاهری تهوع آور نمانده و جملگی در پای قدرت طلبی و عوام فریبی و تظاهر و ریا و سطحی نگری و حماقت و جهل ،سر بریده شده اند کاش به جای گریه ها و خنده های متظاهرانه ،جاهلانه وکاسب کارانه در وفات یا میلاد یک وجود مقدس و به جای تبریکات و تسلیت های بی مایه و از سر عادت، لحظه ای سعی کنیم چون مقدسان و بزرگان،وجودی بزرگ و مقدس بیابیم و راه و رسم بزرگی بیاموزیم علی بزرگ و مقدس بود و هست و خواهد بود ولی رسم بزرگداشت او ،صرفا تبریک ولادتش،دم زدن و لقلقه زبان ساختن او نیست او را بر سر در ِ دکّان قدرت طلبی و تظاهر و مقدس مآبی خویش کوفتن نیست روزی به نام پدر را بر گرده آن وجود عظیم، بار کردن نیست تبریک و تهنیت ولادت او زمانی است که وجودی علی وار ، علی صفت و علی گونه را در درون خویش متولد نماییم و این مهیا نیست جز ازطریق معرفتی عمیق نسبت به او و خویشتن خویش آن زمان است که از سوی جمله عالم ، لایق تبریک ولادت علی خواهیم شد به امید روزی که ولادت علی بر همگی مبارک باشد . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت توسط مهدی باقری
|
|
||
|
|
|
|
انسانها همیشه در بند محدودیت قوای شناختی خویشند عقل ،احساس چه بسیار مواردی که عقل از درک کامل آنها عاجز است و چه بسیار زمانها که دل ، آنگونه که باید و شاید، حس نمی کند و تاثیر نمی پذیرد ... شنیده یا دیده ایم که برخی واجد بینش و بصیرتی هستندکه به آنها اجازه می دهد مسائلی را ببینند و درک وحس کنند که همگان قادر به آن نیستند به قول سعدی تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشا کنان بستانیم به عقیده من رسیدن به چنین نگاه عمیقی نیازمند وجود چند پیش فرض است : اول آنکه باید از تمامی قوای شناختی خویش بهره جست عقل یا احساسِ ،به تنهایی ره به جایی نخواهند برد باید که هر دو را در کار برد دوم آنکه هر یک از این قوای شناختی نیازمند پرورش و تعلیم هستند.قصه تعلیم مشخص است می توان نکاتی را درجهت بهتر عمل نمودن این قوای شناختی آموخت و به کار برد:آموختن علم منطق و ریاضیات و فراگیری تکنولوژی فکر که مدتی است باب شده است از این قبیل هستند. اما چه باید کرد تا دل نیز ، حقیقی تر ، دقیق تر ،عمیق تر و لطیف تر تاثیر پذیرد و حس و درک کند؟ البته واضح است که این توانایی تا حدی توارثی است. اگر عرصه هنر یا عرفان را یکی ازصحنه های ظهور و بروز توانایی های دل و احساس بدانیم شاهد مساله پیش گفته این خواهد بود که همگان هنرمند یا عارف نمی شوند!اما در کنار توارث می توان سهم مهمی را هم به پرورش و سهم اندکی را هم به تعلیم داد. می توان دل را پرورش داد تا بهتر و عمیق تر حس کند. سختی های زندگی دنیوی از جمله مواردی هستند که ناخواسته می توانند موجب پرورش قوای دلی شوند چرا که در چنین زمانهایی بیشتر تحت تاثیر قرار می گیرند. برای من تصور انسان اهل دلی، بی آنکه در زندگی اسیر درد و رنجی شده باشد ممکن نیست. درد و رنج و اشک، یاران دیرین صاحب دلان بوده اند. اگر چه دردمندی شرط لازم برای رسیدن به کمال عقلانیت نیست ولی شرط لازم برای دلی دریا صفت داشتن است. و البته شرط کافی هم نیست یعنی هر دردمندی صاحب دل نخواهد شد و حتی ممکن است موجب تباهی شخصیتی هم بشود و سومین پیش فرض آنکه آدمی باید بر ضعف و محدودیت قوای شناختی خویش آگاه باشد و در جهت رفع آنها تا جایی که در وسع بشری اوست آنگونه که در پیش فرض دومی ذکر شد بکوشد و البته هیچ گاه نیز خود را در نقطه آرمانی نپندارد و عمری در این جهت تلاش کند و این عین حرکت قطره است به سوی اتصال به دریا. شاید نیاز انسان به موجودی برتر و کامل تر از خویش از این جهت باشد چرا که در کنار او می تواند بر زخم نقصان خویش مرهمی گذارد. پس به طور خلاصه یافتن بصیرت و بینش با شناخت قوای شناختی بشری نظیر عقل و دل،به کار بردن توامان آنها ، در یافتن ضعف ها و توانایی های هریک از آنها و تلاش در جهت پرورش و تقویت هر یک از آنها میسر خواهد بود. برای رسیدن بدین هدف باید که از درد نگریخت و دل را بدان عدن متصل نمود تا آن ببیند و درک کند که همگان نمیبینند و درک نمی کنند. به تعبیر مولانا چون دلت متصل شد با آن عدن هین بگو مهراس از خالی شدن
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت توسط مهدی باقری
|
|
||
|
|
|
|
نقل است چون اول بار مولانا را با شمس ملاقات افتاد ،شمس از او سوالی کرد که آيا در مقامات سلوکی و عرفانی، محمدبن عبداله والاتر است يا بايزيد بسطامی؟ مولانا گفت اين چه سوالی است!محمد فرستاده و پيامبر خداست و بايزيد يکی از پيروان و دوستداران آن پيامبر!اين مقايسه ايست نابجا شمس او را گفت پس چرا محمد گفته است که ما عرفناک حق معرفتک و بايزيد گفته است که سبحان ما اعظم شانی ؟ محمد از عدم معرفت و عبادت خداوند آنگونه که شايسته اوست سخن گفته و بايزيد ، خداگونه خويش را عظيم الشان می داند و می گويد پاک باد وجود من که اينگونه بزرگ است! مولانا در جواب مي گويد دليل از آن روست که بايزيد را ظرفی بود سخت تنک و کوچک که با اندکی نوشيدن می آنچنان مست شده بود که ندای حق بودن سر داده بود ولی ظرفيت اقيانوس وش محمد چنان بود که در اوج مقامات، باز از نادانی خويش سخن می گفت! گويند چون شمس اين جواب از مولانا شنيد نعره ای کشيد و بی هوش شد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط مهدی باقری
|
|
||
|
|
|
|
|
بحر در كوزه نگنجد برگرفته از کتاب فیه مافیه مولانا جلال الدین
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت توسط مهدی باقری
|
|
||